حراج!

تفسیر انسان به انسان

توضیحات خلاصه :

شابک: ۹-۹۹-۵۹۸۴-۹۶۴-۹۷۸
عنوان: تفسیر انسان به انسان
تألیف: آیت الله جوادی آملی
گروه تحقیق: حجت الاسلام محمدحسین الهی زاده
نوبت چاپ: هشتم
زبان: فارسی
تاریخ چاپ: ۱۳۹۲
نوع جلد: جلد سخت (سلفون)
قطع: وزیری
شمارگان: ۳۰۰۰
تعداد صفحات: ۴۳۲
وزن(گرم): ۷۷۰

۲۰,۰۰۰ تومان ۱۸,۰۰۰ تومان

تفسیر انسان به انسان

حضرت آیت الله جوادی آملی

در اهمیت و ضرورت کاوش علمی درباره خودشناسی، همین بس که برای حرکت در مسیر کمالات انسانی، گریزی از شناخت نفس، قوای آن و خیر و شرّش نیست، زیرا شناخت نفس و مدارج آن، زمینه عروج انسان را تا «سدره المنتهی»، مقام مسجود ملائکه شدن: ﴿واِذ قُلنا لِلمَلائِکَهِ اسجُدوا لاءدَمَ﴾ ومظهر اسماء الهی گردیدن: ﴿و عَلَّمَ ءادَمَ الاَسماءَ کُلَّها﴾ فراهم خواهد کرد.
«تفسیر انسان به انسان» در پرتو آیات نورانی قرآن و رهنمود عترت طاهرین (علیهم ‌السلام)، شعاع پرفروغی از شمسِ منیرِ «معرفه النفس» است که بهترین راه خودشناسی را برای سالکان این طریق می نمایاند.
خودشناسی از زوایای مختلف قرآنی، برهانی و عرفانی مورد بحث متفکّران قرار گرفته است؛ ولی تفسیر انسان به انسان، افق تازه ای از این علم شریف را برابر دیدگان دانشمندان می گشاید.
چون هرگونه تغییر، تهذیب و تزکیه انسان، فرع معرفت اوست و بهترین روش شناختِ هر چیزی پی بردن از خودش به همان شی ء است و کامل ترین معرفت درونی هر چیزی، ارزیابی اصول و فروع آن شی ء و اشراف اصول آن بر فروع و ارجاع فروع آن به اصول است، بهترین طریق معرفت انسان اولاً آشنایی به عناصر محوری وی و ثانیاً اجزاء فرعی او و ثالثاً ظهور آن عناصر اصیل در این اجزای فرعی و رابعاً بازگشت این اجزای فرعی به آن عناصر اصیل است.
با این روش معرفتی است که تفسیر انسان به انسان میسور می شود، تا در پرتو آسان بودن چنین تفسیری از انسان، تهذیب وی از صعوبت به سهولت بگراید، زیرا هرگونه تغییر و تحویلی در انسان، مسبوق به معرفت و مصبوغ به تفسیر اوست.
چون ارائه نظام مند مباحث معرفت دینی به پیش بُرد امر دین کمک شایانی می کند، در این نوشتار سعی می شود در پرتو نور قرآن و عترت(علیهم‌السلام) و عقل برهانی، الگویی کامل برای نظام بخشی دقیق و عمیق به مباحث انسان شناسی ارائه شود و چون هر طرحِ نو بعد از معرفت منابع آن، نیازمند گزارش برخی مبانی و مبادی است، پیش از آغاز بحثِ تفسیر انسان به انسان باید به برخی از آنها اشاره شود.
البته پیداست که عنوان طرح نو، مبانی و مبادی جدید در مسائل کهن و دراز دامن، به ویژه انسان شناسی که عمر آن به تاریخ ناپیدا کرانه خود انسان گره خورده است و عمق و قطر آن برتر از هر قیاس، خیال، گمان و وهم محدودِ صاحب نظرانِ فنّ تاریخ علم است، به معنای مسبوق بودن به عدم نیست، بلکه نسبت به مسائلی که هم اکنون در دسترس توده انسان شناسان است، کم سابقه می نماید. به هر روی، برخی از اصول و مبانی لازم در این مبحث را می توان در مطالب پیش رو مطالعه کرد:

۱٫ تفکیک منهج و موضوع در تفسیر انسان به انسان
همان گونه که منهج تفسیر قرآن از موضوع تفسیر آن جداست، روش تفسیر انسان نیز از موضوع تفسیر آن جداست. توضیح آنکه تفسیر قرآن به قرآن به عنوان منهج ویژه، از سایر روشهای تفسیری آن مانند تفسیر قرآن به عقل تجریدی، به نقل، به دانش تجربی و حسّی و…، جداست؛ چنان که از انتخاب موضوع معیّن از معارف فراوان قرآنی و پرداختن به یکی از موضوعات آمده در قرآن مانند مطالب اعتقادی، اخلاقی، فقهی، حقوقی و یا ادبی، جداست: اوّلی (تفسیر قرآن به قرآن) روش و دومی، تفسیر موضوعی است.
تفسیر انسان به انسان، منهج خاصی است که از سایر مناهج جداست. تفسیر موضوعی انسان مراتبی دارد که کامل ترین آن، بررسی عناصر محوری هویّت وی، معرفت پایه، هر آنچه بر آن اساس بنا نهاده شده و کیفیّت این ساختار است. هرچند پرداختن به موضوع معیّن از موضوعات وجودی انسان مانند حقیقت فؤاد، واقعیت عقل و…، بدون بهره علمی نیست، مسلّم است که سود تحقیق درباره موضوع جامع را که خود انسان متکامل به عنوانِ «کَوْنِ جامع» است، نخواهد داشت. مفسّر جامع، مانند طبیب کامل که همه اجزای بدن انسان را با کیفیّت اجتماعی آنها می شناسد، بر همه عناصر محوری هویّت انسان با وحدت حقیقی و جمعی آن احاطه دارد.
غرض آنکه تفسیر انسان به انسان، نهج و روش است و تفسیر برخی از عناصر محوری انسان، تفسیر موضوعی است و نیز تفسیر موضوعی از نهج جداست؛ لیکن نسبت به آن سودمند است.

۲٫ تفسیر انسان به انسان به منزله تفسیر انفسی قرآن حکیم
انسان خلیفه خداست و معرفت خلیفه، نشانه شناخت «مُستخلَفٌ عنه» است و چون بهترین راه معرفت خدا، شناخت ذات اقدس خداوندی از طریق تأمل در خودِ اوست، چنان که بهترین راه شناخت رسول الله و ولی الله، بررسی معنای رسالت و ولایت است: «اعرفوا الله بالله و الرّسول بالرّساله و أُولی الأمر بالأمر بالمَعروف و العدل و الإحسان…»، بهترین راه معرفت خلیفه یعنی انسان نیز ارزیابی هویّت خودِ اوست و این یعنی «تفسیر انسان به انسان»: «اعرفوا الإنسان بالإنسان».
هرچه خلیفه خدا بهتر شناخته شود، خدا نیز بهتر شناخته می شود، هرچند این گونه از شناختها هرگز در حدّ شناخت خدا با خدا نیست. البته اگر کسی خداوند را با خودِ او بشناسد، همه مظاهر وی اعم از رسول و ولی و سرانجام، حقیقت انسان را که خلیفه اوست، به خوبی می شناسد.
از سوی دیگر، تفسیر انسان به انسان، صبغه تفسیر انفسی قرآن حکیم را دارد. تحلیل معنای انسان، تعمیق مفهوم روح مجرّد انسانی، تحقیق معنای عقل نظری و عملی و ارزیابی همه عناصر محوری که در ساختار انسان متدیّن و متمدّن سهمی تعیین کننده دارد، وقتی در مدار تعلیل مفهومی از منظر حکمت و کلام و تبیین ذهنی از نگاه حدیث و اخلاق قرار می گیرد، هرچند به حمل اوّلی، سیر انفسی و تفسیر درونی انسان است، به حمل شایع صناعی، سیر آفاقی و تفسیر بیرونی اوست، زیرا مفهوم انسان و سایر مفاهیم یاد شده همگی از جهت حمل اَوّلی، انسان و نیز آن امورند؛ ولی از جهت حمل شایعْ غیر او و جز آنهایند؛ حتی برهانی که با تحلیل فلسفی و کلامی نفس انسان و تجرّد آن شکل می گیرد و به اثبات مبدأ نخست می رسد، در واقع، از سنخ ارزیابی آیات آفاقی است؛ نه انفسی، در نتیجه صبغه تفسیر آفاقی قرآن حکیم را دارد؛ نه تفسیر انفسی آن را.
هنگامی معرفت نفس، تحلیل آیاتِ ناظر به نفخ روح، تجرّد روح، سیر ملکوتی روح، بقای روح، مظهریت روح برای اسمای حسنای الهی و مانند آن، صبغه تفسیر انفسی قرآن می یابد که معروف به حمل شایعْ روح مجرد باشد؛ نه به حمل اَوّلی. چنین معرفتی از قلمرو حکمت، حوزه کلام و منطقه تفسیر مفهومی و استدلال حصولی و ارزیابی ذهنی برتر است؛ مثلاً آنکه کسی تفسیر زنده شدن مرده را با مرده و زنده شدن خود مشاهده کرد: ﴿فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَهَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ﴾ یا حضرت یوسف (علیه ‌السلام) که خواهان معنای رؤیا، تعبیر رؤیا و تعلیم احادیث بود و آن را با ﴿اِنّی رَاَیتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوکَبًا والشَّمسَ والقَمَرَ رَاَیتُهُم لی سجِدین﴾ و ﴿وخَرّوا لَهُ سُجَّدًا وقالَ یاَبَتِ هذا تَأویلُ رُءیی مِن قَبلُ قَد جَعَلَها رَبّی حَقًّا﴾ تجربه درونی کرد، هر دو از قبیل تفسیر انسان به انسان و از سنخ تفسیر انفسی قرآن کریم است. هرگز با درس مفهومی فنّ «تعبیر»، یوسف مصری پدید نمی آید.

۳٫ اتحاد عارف و معروف و معرفت
جریان تفسیر انسان به انسان از لحاظ معروف، مهم ترین مقصود و از جهت روش، بهترین منهج است و از لحاظ نتیجه، سودمندترین بهره وری را دارد، زیرا در این منهج، عارف و معروف و معرفت متّحدند و سه عنوان یاد شده از یک حقیقتِ عینی انتزاع می شود. سرّ اهتمامِ فنّ انسان شناسی به معنای خودشناسی را هرگز نمی توان نادیده گرفت، هرچند جریان اهتمام انسان شناسی به معنای نوع شناسی هم انکار پذیر نیست. مهم بودن مطلب خودشناسی در گفتار عارفان ادب پرور، به عنوان عقده گلوگیر یاد شده است، چنان که شناخت امور دیگر که بیرون از انسان اند، مانند گشودن گرههای پیچیده و دشواری است که بر دَرِ کیسه خالی زده شده است.
همان گونه که در خلال مطالب گذشته اشاره شد و در مطاوی کتاب نیز تصریحاً و تلویحاً خواهد آمد، معرفت شهودی، قوی تر از دانستن حصولی است و شناخت شهودی، برتر از فهمیدن مفهومی است و یافتن عَیْنی، ثمربخش تر از ادراک ذهنی است، چنان که شناخت شهودی علّت، بسیار قوی تر از ادراک مفهومی علّت از راه معرفت حصولی معلول است و اگر عارفی خود را با شناخت شهودی بشناسد و همچنین مبدأ آفرینش خود را با معرفت حضوری بیابد، نه از راه علم حصولی به معلول، چنین معرفتی برترین شناختهاست.

۴٫ روش حصولی و شهودی
تفسیر انسان به انسان دو روش دارد که جمع آنها ممکن است: روش علم حصولی و شهودی. روش یکم که شناخت حصولی به نوع انسانی است، گاهی از معرفت حصولی و تحلیل حدّ ماهوی خودِ فردِ شناسنده ناشی می شود و زمانی از معرفت حضوری خویشتن از راه معرفت وجودی و تبدیل آن به علم حصولی. در هردو صورت، آنچه فعلاً در اختیار شخص شناسنده است، شناخت ماهیت خود است که مستقیماً از راه علم حصولی یا از ترجمه علم حضوری و تبدیل آن به معرفت حصولی به دست می آید.
در این حال، مقدمه دیگری به آن ضمیمه می شود و آن اینکه شخص شناسنده با اشخاص دیگر در ماهیتِ نوعی مماثل اند و حکم امثال، همه جا یکی است و طبیعت نوعی آنها همه جا یکسان است و خصوصیتهای متفاوت افراد، به تساوی طبیعتِ نوعی آنان آسیبی نمی رساند، بنابراین اگر کسی هویّت خود را طبق طرح یاد شده عالمانه تبیین کند، توان تفسیر نوع انسان را خواهد داشت و از آنجا هویّت افراد دیگر روشن می شود.
روش دوم که شناخت حضوری به هویّت انسانی است، در آغاز از علم شهودی شخص شناسنده به هویّت وجودی خویش پدید می آید و بر اثر علم حضوری معلول، علمِ حضوری به علّت آن به دست می آید، زیرا هیچ معلولی را بی معرفت علّت آن نمی توان شناخت و با علمِ حضوری به علّت آن که سبب پیدایش همه اشیا و اشخاص بوده و علّت آفرینش نوع انسانی نیز هست، حقیقتِ انسان دانسته می شود و آن گاه با چنان معرفت شهودی که از راه علم حضوری به علّت پدید می آید، می توان آن معلوم شهودی یعنی حقیقت انسان را به علم حصولی بدل کرد و سپس به تفسیر مفهومی نوعِ انسان به خودِ انسان نائل آمد.
البته دو روش یاد شده اجتماع پذیر است، هرچند روش دوم قوی تر از روش یکم است. باید توجه شود که برخی ناباورانه جریان ماهیت، طبیعت مشترک نوعی و مانند آن را افسانه می پندارند و کلّی طبیعی را مشترک لفظی می انگارند، لذا چنین تفسیری (پی بردن به کلی جامع) نزد آنها وجه معقولی ندارد.

۵٫ قلب سلیم، منبع شناخت شهودی
همان گونه که باید هرگونه گزارش و گرایش و نگرش و نگارشِ فرد یا جامعه بر قرآن حکیم عرضه شود تا حق و باطل، صدق و کذب و حسن و قبح آن دانسته شود، باید هرگونه کوشش و کشش، خروش و جوشش و هر سنخ رفتار، گفتار و نوشتاری که عنصر اصلی هویت انسان را تأمین می کند، بر قلب سلیم عرضه شود، تا ضمن آنکه تفسیرِ علمی انسان به انسان تحقّق می یابد، اثر تربیتی چنین تفسیر انفسی روشن گردد.
قلب سلیم انسان، هم میزان کامل است و هم وزنِ حق. اگر سیره و سنّت هر کسی بر قلب سلیم او عرضه و با آن، تفسیرِ علمی و توزینِ عملی شود، کاملاً زیبایی یا زشتی سیره اش روشن می شود: ﴿ولتَنظُر نَفسٌ ما قَدَّمَت لِغَدٍ﴾ و قرآن حکیم که راهنمای تفسیر انسان به انسان است، با رهنمودی ویژه راز و رمز این ارزیابی را چنین بیان کرده است: ﴿فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ خَیرًا یَرَه ٭ ومَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَه﴾.
کمال رؤیت خیر و شر و تمام آن در صحنه معاد است؛ لیکن در دنیا اگر کسی با موت ارادی بمیرد و اهل مطالعه قلب سلیم خود باشد، فرازو فرود آن را مشاهده خواهد کرد و هرگز کاری انجام نمی دهد، مگر آنکه اثر مثبت یا منفی آن در روح انسانی وی ظاهر شود، زیرا قلب سالمِ میزانِ قِسط، هر کالایی را کاملاًنقد می کند و نشان صحیح و حلال بودن عمل را از شفاف شدنِ خود (دل) می یابد و علامت حرام بودن آن را از تیره شدن قلب دریافت می کند.

منشأ چنان شهود و چنین یافتی، این است که همه کارهای انسان به قلب او وابسته است و از آنجا صادر می شود و به آنجا برمی گردد، لذا هم از آن مرحله حکایت می کند و هم مایه قبض و بسط، پایه بطش و نشط و سبب رجا و خوفِ قلب وی می شود.
برای مجتهدان فنّ تفسیر انسان به انسان که در حدّ خود، نوعی از تفسیر انفسی قرآن حکیم به شمار می رود، درجات طاعت همانند درکات معصیت، معلوم است؛ یعنی همان گونه که گناه گاهی بزرگ است و زمانی کوچک البته هر عصیانی به لحاظ تمرّد بودن در برابر خدای عظیم، بزرگ است طاعت نیز گاهی اَهمّ است و زمانی مهم؛ یعنی اصل اهتمام به طاعت و اهمیت آن قطعی است؛ لیکن درجات آن یکسان نیست و بازتاب آن نسبت به صدر مشروح صاحبدل معلوم می شود؛ از این راه می توان کوچکی و بزرگی و درجه اهمیّت آن را فهمید و از فرمان امیرمؤمنان حضرت علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) نیز همین استنباط می شود: «عبادالله! زِنُوا أنفسکم من قبل أن تُوزنوا و حاسبوها من قبل أن تحاسبوا».
میزان اصلی تشخیص حق و باطل وحی است؛ لیکن قلب سلیم انسانِ قرآنی بعد از عَرْض عقیده، خُلق و عمل خود بر قرآن و عترت و احراز استقامت دل می تواند میزان کردار، رفتار و گفتار خود باشد؛ یعنی بعد از عرض امور یادشده بر قلب صفای خود یا تیرگی آن را به خوبی می یابد، زیرا خلاف دستور خدا، رَین دل است و وفاق حکم خدا شرح و گشایش روح. کسی که از خود غافل نیست و قلب او برای عرض بر میزان واقعی در حدّ خود ترازوی انسان سنجی است، به خوبی می تواند دریابد که فلان کار، صواب بود یا خطا.

۶٫ اعتبار عقل و نقل
تجزیه ناروای یک هندسه معرفتی، نه تنها سبب تکامل آن نمی شود، بلکه هماره مایه درگیری و پایه اختلاف و رکود است. عقل به معنای جامع تجربی و تجریدی آن، از ادلّه شرع و از لحاظ هندسه معرفتی، زیرمجموعه منابع معرفتی عقاید، اخلاق، فقه و حقوق دینی است و حرمت آن همانند احترام دلیل نقلی، محفوظ است و هرگز برابر دین قرار ندارد و تعبیر «عقلی یا دینی» و «عقلی یا شرعی» حاکی از «قسمت ضیزی» و رویارویی ناروای دو بالِ یک پرنده ملکوتی است و هرگز چنین تقابل و برابری در شأن هیچ کدام از دو جناح پنداری عقل و شرع نیست.
یعنی نه عقل چنین تهمتی را برمی تابد که در برابر دین قرار گیرد و نه دین چنین اتّهامی را تحمّل می کند که در قبال عقل است، بلکه دین مجموع عقاید، اخلاق، فقه، حقوق و… است که منبع هستی شناسی آن فقط اراده و علم ازلی خداوند است و منبع معرفت شناسی آن، عقل و نقل. نقلْ همان متون دینی مانند قرآن و سنّت معصومان(علیهم‌السلام) است و عقلْ همان برهانِ واجدِ شرایطِ حجّیت، بنابراین آنچه با علمِ معتبر یعنی برهان عقلی ثابت شود، شرعی است؛ همانند مطلبی که با دلیل نقلی معتبر اثبات شود.
البته همان گونه که برای حجیّت دلیل نقلی، شرایط فراوانی لازم است، برای حجّیت دلیل عقلی اعم از تجربی و تجریدی نیز شرایط ویژه ای معتبر است و همان طور که گاهی دو آیه قرآن یا دو حدیث مأثور از معصوم(علیه‌السلام) یا یک حدیث معتبر با ظاهر آیه قرآن ناهماهنگ به نظر می رسد و با اِعمال قواعدِ علاج، تعارض ابتدایی آنها برطرف می شود، ممکن است بین دو دلیل عقلی یا یک دلیل عقلی و یک دلیل نقلی، تعارض بَدْئی پدید آید که طبق قواعد علاج، با تقدیم قطعی بر غیرقطعی یا با ترجیح مفید طمأنینه بر مفید ظنّ مطلق و مانند آن با احتساب مرجعیت نهایی و تامّ و بدون منازع وحی معصومانه انسان کامل معصوم(علیه‌السلام)، تعارض مزعوم برطرف می شود.
آنچه به لحاظ تحوّل زیست شناسی دامنگیر پژوهشگران علم و دین شده است و به عنوان تعاند بین آنها در جریان مکتب داروین طرح می شود، نموداری از این تقابل تلخ است.
همه تهاجمهایی که ضد دین رخ داده است و می دهد، اگر بر اثر پیشرفت علم و رشته های متنوّع، به ویژه زیست شناسی باشد که به تفسیر انسان به انسان طبق رهنمود قرآن برمی گردد، همگی بر اثر برداشت حصرآلود شرع در نقل و محصول تقابل انگاری این دو منبع معرفت شناسی دینی است.
هرگاه برهان عقلی و دلیل معتبر علمی مطلبی را ثابت کند، اگر آن مطلب مخالف اطلاق یا عموم دلیل نقلی مانند آیه قرآن یا حدیث مأثور از معصوم(علیه‌السلام) باشد، می توان آن دلیل معتبر علمی را مُقیِّد یا مخصِّص لُبّی قرارداد و با آن، اطلاق یا عموم دلیل نقلی را تقیید کرد یا تخصیص داد و با پیمودن سایر راههای شناخته شده در فنّ اصول فقه، تعارض ابتدایی بین دو دلیل معتبر دینی را برطرف کرد.
فرضیه داروین هم که به عنوان معرکه ای برای تعاند علم و دین تلقی شده است، از چند جهت فاقد شرایط حجّیت است، زیرا هنوز از فرضیه فراتر نیامده و به عنوان یک نظریه قطعی نقد ناپذیر ظهور نکرده است، چنان که عدّه ای از صاحب نظران درباره اعتبار آن از منظر تردید می نگرند؛ بر فرض ثبوت آن، به جریان توحید و نیازمندی مخلوق به خالق آسیبی نمی رسد؛ لیکن با ظهور آیات فراوانی معارض است که آفرینش انسان اوّلی را که انسان کنونی کره زمین نسل اوست، از خاک با رعایت تکامل تدریجی آن می داند و بر فرض ثبوت قطعی آن، حتماً راه علاجِ تعارض مزعوم به نحو تقیید، تخصیص، حمل بر مجاز، تأویل و مانند آن باز است و چون ممکن است قطعِ کنونی صاحب نظران فنّ زیست شناسی همانند برخی از قطعهای دیگر آنان (نه همه قطعها) دستخوش تحوّل زیست شناسی برتر گردد، فعلاً علم به متن دینی به اهل آن واگذار می شود، تا نظر نهایی معلوم و اعلام شود.
غرض آنکه دلیل معتبر عقلی تجربی و تجریدی حجّت شرعی است و می توان به استناد آن فتوا داد که خداوند در نظام طبیعت چنین کرده است. البته این گونه فتاوا فقط صبغه علمی دارد و هیچ اثر فقهی بر آن مترتّب نیست، زیرا از سنخ اعمال نیست و همانند سایر ادله نقلی که بیانگر راز و رمز آفرینش و پرورش موجودهای صحرایی، دریایی یا زمینی و فضایی است، می تواند در فنّ کلام و مانند آن کارآمد باشد.

۷٫ راز تفسیر انسان به انسان
همان گونه که اصل عنوانِ «تفسیرِ انسان به انسان» از حریم تفسیری قرآن حکیم اصطیاد شده، توجیه چنین تفسیری نیز از قرآن کریم استفاده شده است.
راز تفسیر انسان به انسان را از دو منظر می توان تعیین کرد: ۱٫ انسان بر تبیین ساختار هستی خویش تواناست. ۲٫ فطرت وی معادل ندارد و از گزند تحریف و تبدیل مصون است:
أ. توانا بودن انسان بر تبیین ساختار هستی خویش: سرّ امکان یا ضرورت تفسیر قرآن به قرآن، این است که این کتاب الهی به بهترین وضع تهیه و تنظیم شده است: ﴿اَللّهُ نَزَّلَ اَحسَنَ الحَدیثِ کِتبًا مُتَشبِهًا مَثانِی… ﴾، لذا بیانگر خود (در مرتبه اوّل) و تبیان حقایق گیتی و مینو (در مرتبه دوم) است: ﴿تِبینًا لِکُلِّ شی ءٍ﴾ و اگر کتابی مبیّن خود نباشد، هرگز مفسّر بیرون از خود نیست.
انسانِ متکامل نیز که به بهترین قوام آراسته و آفریده شده است: ﴿لَقَد خَلَقنَا الاِنسنَ فی اَحسَنِ تَقویم﴾ توان فراگیری صدر و ساقه جهان امکان را که مظاهر اسمای حسنای خدایند، دارد: ﴿وعَلَّمَ ءادَمَ الاَسماءَ کُلَّها… ﴾ وخود می تواند مظهر بزرگ ترین نام الهی شود و توان تبیین همه اشیای ممکن را به دست آورد و اگر هویّتی چونان انسان، توان تبیین همه اشیای ممکن را دارد، حتماً مبیّن ساختار هستی خود است. البته تبیین قلمروِ صعودِ انسان و تحدید منطقه پرواز اندیشه های حکیمانه و نیز مرزبندی محدوده غَوْصِ شهودهای عارفانه وی، از رسالت این کتاب خارج است، چون وظیفه اصلی این نوشتار، تفسیر انسان است که به مثابه قانون اساسی انسان شناسی است؛ نه تعیین حدود آن که به منزله قانون عادی آن است.
آری، ممکن است با فحص بالغ، هم تفسیر انسان را به خود انسان سپرد و هم تحدید منطقه پرواز علم حصولی و تعیین قلمرو غَوْصِ علم شهودی آن را، زیرا انسان هر اندازه در پرواز فکری اوج بگیرد، از سپهر انسانیت نمی گذرد و هرقدر در غوص شهودی عمیق شود، از عمق دریای هویّت خویش عبور نمی کند، چون بیرون رفتن از هویّت محدودْ میسور نیست، هرچند به مقام رفیع فنا برسد، زیرا فنا زوال شهود تعیّن است؛ نه خروج از اصل تعیّن، و معنای آزادی از هرچه رنگ تعلّق یا تعیّن پذیرد، رهایی از التفاتِ به غیر خدا و اطلاق از قیدِ تعیّن نگری و مانند آن است، پس اوّلاً فنا به معنای عدم نیست و ثانیاً به معنای زوال اصل تعیّن و تبدّل به اطلاق ذاتی نخواهد بود و ثالثاً بقای بعد از فنا بقای محدود است؛ نه نامحدود، هرچند با بقای قبل از فنا تفاوت درجه ای دارد.
ب. فطرت بی همتا و مصون از تبدیل انسان : فطرت انسان مانند کتاب تدوینی خدای سبحان معادل ندارد؛ یعنی همان طور که اگر جن و انس جمع شوند و بخواهند مانند قرآن کلام و کتابی بیافرینند میسورشان نیست، اگر همگان گرد هم آیند و بخواهند همانند ساختار فطرت بشر که حق بین، حق جو و حق خواه است بسازند، مقدورشان نیست (مسئله شبیه سازی نیز درباره جسم اوست؛ نه روح) و چون قرآن حکیم معادل ندارد و از گزندِ تحریفْ و آسیبِ تغییرْ مصون بوده و هست و خواهد بود، لذا همواره فطرت میزان ارزیابی حق و باطل و صدق و کذبِ امور دیگر است، فطرت مستوی و معتدل هر کسی از گزند تبدل مصون بوده و خواهد بود، از این رو معیار سنجش اموری دیگر مانند ادراک وهم و خیال و حسّ در بخش اندیشه و گرایش شهوت و غضب در قسم انگیزه است.
همان گونه که سلسله جبالِ استوار برای تعدیل زمین از نَوَسانهای ویرانگر است، جریان فطرتِ خدا بین و خداخواه نیز برای تنظیم خواسته های برخاسته از قیاس و گمان و نیز نشئت گرفته از هوا و هوس آفریده شد، لذا از هرگونه ادراک غیر جزمی و گرایش غیر عزمی که هماره لرزان اند باید به حصن حصین فطرت وزین پناهنده شود، تا از اضطراب به طمأنینه برسد و این همان است که از آن به عنوان ﴿اَلا بِذِکرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلوب﴾ یاد می شود، چون فطرت ناب انسان نه غیر خدا را می شناسد و نه به غیر او می گراید.
ظرافتِ فطرت از یکسو، و طراوت آن از سوی دیگر و طهارت توحیدی او از سوی سوم، سبب می شود که هیچ گونه شرکی را تحمّل نکند و هیچ قسم انبازی را نپذیرد و هیچ سهمی برای غیر خود قائل نشود؛ همانند توحید که ریا را هرچند اندک نمی پذیرد و سمعه را هرچند ناچیز تحمل نمی کند، از این رو سهروردی (صاحب عوارف المعارف) برای فخر رازی در نامه مبسوطی چنین نگاشت: «… قطرهٌ من الهوی تکدّر بحراً من العلم»؛ قطره ای از هوا و هوس دریایی از دانش را تیره می کند. منشأ چنان تأثیر و چنین تأثّری تعفّن حادّ هوا و لطافت سرشار علم است.

۸٫ تغییر ناپذیری ساختار اصلی هویت انسان
ترکیب انسان از روح و بدن با همه اجزا و ابعاض ویژه ای که دارد، حقیقی است؛ نه اعتباری، بنابراین انسان وجود واقعی دارد؛ نه اعتباری، و وحدت حقیقی خواهد داشت؛ نه اعتباری، زیرا وجودْ مساوی بلکه مساوقِ وحدت است؛ به گونه ای که فرض وجود بدون وحدت و فرض وحدت بدون وجودْ باطل است.
ترکیب حقیقی انسان، از ابعاض وجودی ویژه براساس نظامِ احسنِ تبدیل ناپذیر، منضود شده است و به استناد اصالت روح که صورتِ نوعی این واحد حقیقی بوده و عنصر محوری وحدت واقعی انسان است، تبدّل مستمرّ اجزای مادّی بدن به وحدت حقیقی آن آسیبی نمی رساند و از باب تشبیه ترکیب حقیقی به ترکیب اعتباری، هویّت جمعی انسان مانند ساختمان مدرن مهندسی شده نیست، زیرا تغییر ابعاض این بنا و جابه جاکردن ابزار ساختمانی و تحویل و تبدیل آن ممکن است و هرگز با چنین تبدیلی به اصل ساختمان آسیبی نمی رسد، بلکه تشبیه مزبور به این است که ترکیب حقیقی انسان مانند هیئت ترکیبی یک عدد جمعی مانند رقم ده است که از آحاد ویژه تشکیل شده است که در این حال، تغییر و تبدیل حلقات عدد به هیچ وجه ممکن نیست.
مثلاً نمی توان عدد پنج را که بین عدد چهار و شش قرار دارد، جابه جا کرد و بین عدد هفت و نُه قرار داد و عدد هشت را به جای آن گذاشت تا عدد هشت بین چهار و شش قرار گیرد. همچنین نمی توان خیال یا وَهْم را به جای عقل نظری نهاد؛ یا شهوت و غضب را به جای عقل عملی گذاشت و آن شخص، همچنان دارای هویّت انسانی باشد؛ امّا آنچه در اجزای بدن در تلقیح مصنوعی و جرّاحیها رخ می دهد، خارج از عناصر محوری هویّت اوست، زیرا طبق اصالت روح و صورتِ نوعی بودن آن، معیار وحدت و بقا همانا وحدت روح و دوام آن است؛ نه خصوصیتهای بدن که همواره در معرض دگرگونی است.
همان گونه که سنّت دیرپای الهی در اصل نظام هستی، نه تبدیل پذیر است و نه تحویل یاب، هرچند تغییر موضعی آن، گاهی رخ می دهد و همین نیز جزء سنّت است، ساختار اصلی هویّت انسانی نیز تغییر ناپذیر است، گرچه تغییر موضعی برخی از عناصر هویّتی او ممکن است. هویّت انسان به عنصر اصلی اوست که فطرت خدا بینی، خداخواهی و خداپرستی است و این فطرت الهی هرگز زوال پذیر نیست: ﴿فِطرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها لاتَبدیلَ لِخَلقِ اللّهِ﴾. و سرّ تبدیل ناپذیری آن این است که نه خداوند آن را تغییر می دهد و نه غیر خداوند: خداوند آن را تغییر نمی دهد، چون او را به اَحْسنِ تَقْوِیم آفرید و اَحْسَنِ از آن ممکن نیست و غیر خداوند نیز آن را تغییر نمی دهد، زیرا چنین قدرتی ندارد که در نظامِ احسنِ الهی راه یابد.
کیفیّت تغییر موضعی برخی از عناصرِ مطرح در هویّت انسانی، به این است که بر اثر دخالت وهم و خیال (در بخش اندیشه) و شهوت و غضب (در بخش انگیزه) از درون و وسوسه و نزغ و اغوای ابلیس از بیرون، عقل به اسارت هوس درآید و حاکم اصلی حوزه هویت شخص عزل شود و وهم و شهوت یا خیال و غضب به جای او منصوب شوند و مجاری ادراکی و تحریکی چنین شخصی به جای آنکه به امامت عقل نظری و عقل عملی به کار خود مشغول شوند، به رهبری کاذبِ وهم و خیال از یک سو و امامت دروغین شهوت و غضب از سوی دیگر، سعی خاسر داشته باشند.
چنین خسرانی با تهدید شیطان آغاز می شود: ﴿وَلاءمُرَنَّهُم فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلقَ اللّهِ﴾ و با تسامح و تساهلِ شخصِ مبتلا به جهل علمی و جهالت عملی، آثار زیانبار آن پدید می آید؛ مثلاً قلب که از جهتی عهده دار جزم علمی و از سویی مسئول عزم عملی است، در ساختار انسانی، سِمَت امامت سایر اعضا و جوارح را داراست؛ لیکن بر اثر تهاجم دشمن بیگانه و دستیاری دشمن دست آموز درونی به عقب رانده می شود و در پی اعضایی چون زبان می رود و در این حال، گفتار چنین شخصی مسبوق به درایت نیست، بلکه سابق بر آن است و فتوای قلب، حاکم بر آن نیست، بلکه محکوم آن است و رفتار وی مسبوق به معرفتِ صائبِ او نیست، بلکه ملحوق آن است؛ یعنی چنین فردی، نخست مطلبی را می گوید یا می نویسد یا کاری را انجام می دهد و آن گاه به کذب، بطلان و قبح آن پی می برد و هرگز پیش از گفتن، نوشتن و انجام دادن، از عقل خردمند خویش استفتا نمی کند، زیرا حاکم معزول رأیی ندارد.
اجمالی از سخنان امیرمؤمنان(علیه‌السلام) در این باره چنین است: «و إنّ لسان المؤمن من وراء قلبه و إنّ قلب المنافق من وراء لسانه، لأنّ المؤمن إذا أراد أن یتکلّم بکلام تدبّره فی نفسه؛ فإن کان خیراً أبداه و إن کان شرّاً واراهُ، و إنّ المنافق یتکلّم بما أتی علی لسانه لایدری ماذا له و ماذا علیه… و أتاه التقصیر من أمامه حتّی یعرف ما أنکر و یُنکر ما عَرَف».
البته اگر جامعه ای به چنین تغییر ابلیسی مبتلا شود، قانون صحیح دینی خود را تحریف و آن را جابه جا می کند، چنان که حضرت علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) درباره مردم برخی از دورانِ غوغا سالاری چنین فرموده است: «و لُبِس الإسلامُ لُبْس الفَرْو مقلوباً»؛ اسلام همچون پوستین وارونه پوشیده شد. البته مردان الهی همواره درصدد تبدیل شدن به احسن قوای درونی اند؛ یعنی می کوشند از مرحله ضعیف هستی به متوسط و از آن به عالی و از آن به اعلا نائل آیند.
بهترین یا تنها راه این تبدیل به احسن، همانا فنای از نقص و بقای بعد از فناست.
این دعا که در برخی نیایشهای دینی آمده است: «أللّهمّ غیّر سوء حالنا بحسن حالک! » در همین زمینه است. البته رجوع به فطرت اصلی، قبل از مرگ میسّر است، وگرنه بعد از آن هیچ مجالی برای توبه، رجوع، تحول ومانند آن نیست، زیرا «إنّ الیوم عمل و لا حساب و غداً حساب و لا عمل».

۹٫ جمع سالم در تفسیر انسان به انسان
تفسیر انسان به انسان، همانند تعلیم قرآن به قرآن، اقسامی دارد، زیرا:
أ. گاهی به صورت ارائه هویّت واقعی افراد و اِشهاد آن به پژوهشگری انسان شناس است که در این حال، محقّق مزبور عارفانه دیگران را می شناسد و با ارجاع متشابهات وجودی آنان به محکمات هویتی آنها توان تفسیر انسان به انسان (دیگران) را دارد؛ ولی از شهود هویّت خویش ناکام است، هرچند تا از عقبه کئود شهود خویش نگذرد، از شهود دیگران محروم است.
ب. گاهی نیز به شکل ارائه هویّت خود پژوهشگر انسان شناس و اِشهاد آن است که در این صورت، محقّق مزبور شاهدانه خود را می بیند و با ارجاع فروع هستی اش به اصول هویتی خویش توان تفسیر انفسی خود را داراست؛ لیکن از رؤیت ملکوت دیگران بی خبر است.
ج. گاهی نیز محقّق تفسیر انسان به انسان، به صورت جمع سالم و نه جمع مکسّر، هم خود را می نگرد و هم دیگران را می بیند؛ به گونه ای که نه درباره خودشناسی به تحلیل فلسفی و کلامی بسنده می کند و نه راجع به شناخت دیگران از رهگذر برهان حصولی و مفهوم ذهنی می گذرد، بلکه در مرآت بالا و آیینه بلند الهی همگان (خود و دیگران) را می بیند و خداوند را که یکی از اسمای حسنای او «مُؤمن» است و مؤمن، مرآت مؤمنان دیگر است، با بصیرت و نه با بصر، مشاهده می کند و با شهود آن حضرت، خود و دیگران را می بیند؛ نه اینکه تنها می داند، و نیز برهان را در صحابت عرفان به مشهد قرآن برده و هر سه را بدون تفکیک و تعضیت که خود تعزیتی به مقام شامخ معرفت شناسی است، هماهنگ می یابد و چنین می سراید:
سه نگردد بریشم ار او را ٭٭٭٭ پرنیان خوانی و حریر و پرند
آیت کبرای چنین جمعِ سالمی، انسان کامل معصوم(علیه‌السلام) است که از وی به «قرآن ناطق» از یک سو، و «مدینه الحکمه»: «أنا مدینه الحکمه و هی الجنه و أنت یا علیّ بابها» از سوی دیگر یاد می شود و وارثان نبوی و وَلَوی، هر کدام به مقدار پیوند ملکوتی و نَسَب نامه «أنا و علیّ أبوا هذه الاُمه» سهم الارث قرآنی و حِکَمی خود را در ظلّ علم الوراثه می یابند؛ نه در حوزه علم الدّراسه. ﴿طوبی لَهُم وحُسنُ مَءاب﴾!

Additional Information

وزن 770 g

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

Be the first to review “تفسیر انسان به انسان”